ذبيح الله صفا

947

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اكنون كه آب بِركه و عكس گل اندرو * شكل سپهر و صورت مهر منوّرست هرجا كه گلبنى است به از باغ جنت است * هرجا كه بِركه‌ييست به از حوض كوثرست گويى كه در كنار چمن ريخت آسمان * هر دُرّ شب چراغ كه در بحر اخضرست مطرب بساز پرده كه هنگام عشرتست * ساقى بيار باده كه دوران ساغرست آواز دلفريب نى امروز لايقست * جام جهان‌نماى مى امروز درخورست عالم فروغ چهرهء لاله فروگرفت * گويى فروغ طلعت شاه مظفّرست شاهِ جهان مبارزِ دين سايهء خداى * كز آفتابْ اظهر و از ماه انورست مقصودِ كائنات محمّد كه تيغ او * حامىّ دين ايزد و شرع پيمبرست * * صبا چو يك گره از زلف يار بگشايد * هزار نافهء مشك تَتار بگشايد دگر بنقش و نگار التفات ننمايد * كسى كه ديده به روى نگار بگشايد بخنده چون بنمايد گهر ز درج عقيق * مرا ز ديده دُرِ شاهوار بگشايد دماغ عقل بديوانگى شود مايل * چو بند سلسلهء مشكبار بگشايد هزار فتنه ز هر گوشه بيش برخيزد * چو مست چشم ز خواب خمار بگشايد گهى كه جامه ز تن بركند همى ماند * بنفشه را كه قبا لاله‌وار بگشايد گل از خجالت اندام او برآيد سرخ * چو در ميان گلستان كنار بگشايد هزار كار ز زلفش گرفته‌ام در پيش * ببوى آنكه يكى از هزار بگشايد مرا ز عقدهء زلفش كجا گشايد كار * اگرنه عاطفت شهريار بگشايد جهانگشاى عدو بند خسرو غازى * كه تيغ او كمر از كوهسار بگشايد محمد بن مظفر كه در مقام نبرد * ز آب و آتش تيغش شرار بگشايد * * رنگ رخ تو زيب گل و گلستان دهد * ياقوت جانفزاى تو قُوت روان دهد رخسار تو روايت دور قمر كند * بالاى تو خجالت سرو روان دهد